زندگی یک تصویرگر فریلنس - قسمت اول

Wednesday، ۲۸ Esfand ۱۳۹۸

سلام اسم من الهه‌اس، ۲۶ سالمه و از سال ۲۰۱۲ که هیچوقت حساب نکردم که ببینم به شمسی چه تاریخی میشه شروع کردم به تصویرسازی. حالا از کجا فهمیدم ۲۰۱۲؟ از پست‌های اولین کارهام توی فیسبوک، وگرنه من تاریخ خیلی چیزهارو یادم نمیمونه و حساب کتاب ریاضیم افتضاحه و همین الان با ماشین حساب، حساب کردم که ۸ ساله دارم این کار رو انجام میدم و خودم تعجب کردم که این همه سال گذشته و من هنوز خیلی کارها مونده انجام بدم و خیلی چیزها مونده یاد بگیرم.

از اینجا شروع کنم که سال ۲۰۱۲ من هنوز دانشجوی طراحی پارچه بودم و هر روزی که از خواب بیدار میشدم با تمام وجودم میخواستم دانشگاه نرم. تنها چیزی که باعث میشد در دانشگاه طاقت بیارم خط خطی‌هام سر کلاسهای تئوری بود. ولی بالاخره بعد از ۳ ترم طاقتم سر اومد و دیگه دانشگاه نرفتم البته علاوه بر طاقتم دیگه دلم نمیخواست برای شهریه‌های دانشگاه غیرانتفاعی و هزینه‌های الکی و مصرف‌گرایی رشته‌ام که استادها سفارش میدادن بخریم پول بدم. تصمیم گرفتم به جای شهریه‌ی دانشگاهی که هیچی یادم نمیداد و انرژیم رو میگرفت برای کلاس زبان هزینه کنم و یک سال و نیم به صورت فشرده زبان انگلیسی خوندم که مثلا از ایران برم! میگم مثلا چون هیچ شانسی برای رفتن به آمریکا نداشتم. یا باید با لیسانس برای مستر میرفتم که فاند بگیرم یا با پول خیلی زیاد که من حتی یه کمش رو هم نداشتم.این بین فعالیت‌های مختلفی کردم توی زمینه‌ی تصویرسازی. یادمه که شب تا صبح به عشق تموم کردن یک فریم پلک نمیزدم و تمومش میکردم. البته همه‌اش کارهای شخصی و دلی بود چون نه سفارشی میگرفتم نه حتی میدونستم کاری که دارم میکنم اسمش چیه! نقاشیه یا تصویرسازی یا تصویرگری! فقط میکشیدم. بعد از یه مدت کوتاه با اعتماد به نفسِ ۱۸ سالگی و البته اعتماد به نفسی که از سوشال مدیا و دوستان دور و نزدیکم میگرفتم توی مسابقه‌های داخلی و خارجی شرکت میکردم. بعد از دوماه که از شروع کارم میگذشت توی یک جشنواره‌ی داخلی کارم انتخاب شد و ماه بعدش هم کارم توی یک فستیوال اکراینی در دو بخش انتخاب شد. اینجا بود که دیگه داشت خوشم میومد و مدام داشتم فستیوال و جشنواره و مسابقه شرکت میکردم و توی خیلیاشون هم به عنوان تنها ایرانی و اولین ایرانی شرکت کننده انتخاب میشدم.

روزی که مطمئن شدم که آمریکا نمیتونم برم دیگه کلاس زبان انگلیسی نرفتم و از فرداش یک راست رفتم کلاس زبان ایتالیایی. توی کلاس سه نفر بیشتر نبودیم که همه هم داشتن میرفتن ایتالیا ولی متوجه شدم برای اینکه به امتحان زبان برسم باید خیلی فشرده‌تر و جدی‌تر بخونم و فهمیدم که کلاس‌های آموزشگاه سطحم رو به امتحان نمیرسونه. پس بازم یک راست رفتم سراغ کلاس زبان خصوصی و جمعا توی دوماه قرار بود که خودم رو به امتحان برسونم.روزهایی که داشتم زبان ایتالیایی میخوندم سارا که تصویرگر مورد علاقه‌ام بود توی بیهنس بهم مسیج داد که کارهام رو دیده و خوشش اومده و میخواد ازم دعوت کنه که پوستر جشنواره‌ی فیلمشون در سال ۲۰۱۵ در ایتالیا رو به زبان فارسی طراحی کنم و در عوض برام شرایط رفتن به جشنواره رو فراهم میکنن که شامل دعوت‌نامه، جای خواب و غذا بود. من هم با اینکه میدونستم احتمال اینکه نتونم برم ایتالیا هست با این حال پوستر رو طراحی کردم و با همه‌ی پولی که برای سفر توریستی نداشتم مثل بچه پرروها برای گرفتن ویزای ایتالیا اقدام کردم و پیش خودم گفتم خوب قبل از اینکه برای تحصیل برم اونجا، با ویزای توریستی میتونم اونجارو ببینم و باهاش آشنا بشم و چی از این بهتر! من نه اشتغال به تحصیل داشتم نه اشتغال به کار. نه متاهل بودم و نه بالای ۳۰ سال و نه چیزی به نامم بود! و عملا شرایط گرفتن ویزا رو نداشتم ولی اقدام کردم و در کمال تعجب و خوشحالی ویزارو گرفتم. شاید بعدا داستان رفتن به ایتالیا رو براتون نوشتم ولی میتونم بگم که بهترین تجربه‌ی زندگیم بود. جشنواره توی شهر کوچک در جنوب ایتالیا برگزار میشد و از کشورهای مختلف دنیا توی اون جشنواره شرکت میکردن و این اولین تجربه‌ی سفر کردن من اون هم در سن ۲۱ سالگی بود. توی اون سفر شهر آمانته‌آ و رم رو دیدم.

بعد از اینکه از ایتالیا برگشتم با اینکه خیلی خوشم نیومده بود از اونجا مخصوصا از رم ولی با انرژی بیشتری زبان خوندم و خودم رو به امتحان شهریور ماه مدرسه ایتالیایی رسوندم و با نمره‌ی خیلی خوب قبول شدم. به خاطر همین وقت سفارت گرفتم و مدارکم رو بهشون تحویل دادم. اما یک هفته قبل از وقت مصاحبه فهمیدم ایتالیا هم نمیتونم برم چون شرایط گرفتن ویزای تحصیلی ایتالیا تغییر کرد و پول زیادی رو میخواستن. البته بودن خیلیا که مدارک مالی جعلی می‌ساختن و بعد که ویزا میگرفتن میومدن فیش حقوقی و اجاره‌خونه نشون میدادن که بورسیه بگیرن ولی من هیچوقت نتونستم دروغ به این گنده‌گی بسازم و همیشه با خودم فکر میکردم اصن ویزارو هم بدن! بیچاره تو واقعا پول پروازش رو هم نداری! کجا میخوای بری؟! حالا شاید بگین خوب تو که میدونستی نداری چرا از اول اقدام میکردی؟ باید بگم درسته پول نداشتم ولی آرزوهای بزرگی داشتم و همین باعث میشد احساس کنم باید من قدمم رو بردارم شاید توی راه شرایطش مهیا شد ولی نشد و به خودم میگفتم شاید من هنوز آماده‌ی رفتن نیستم. پس ادامه دادم برای بیشتر کردن رزومه‌ام و یاد گرفتن مهارت‌های جدیدتر. البته به همین راحتی هم باهاش کنار نیومدم و تا سالها از اینکه پول کافی برای رفتن از ایران نداشتم خشم داشتم و از اینکه سنم بیشتر میشد و از ۲۰ سالگیم دور میشدم و هنوز ایران بودم ناراحت بودم ولی همچنان کار میکردم.

بعد از مدتی که پروژ‌ه‌های خوبی رو کار کردم و همچنین نمایشگاه‌هایی که توی انگلیس، چین، یونان و اوکراین و کشورهای دیگه داشتم،من رو به آرزوم که یک آرتیست بین المللی باشم داشتن نزدیک‌تر میکردن و پیش خودم میگفتم پس بدون رفتن از ایران هم میشه اونی شد که میخوای و واقعا داشت میشد. دیگه داشتم پروژه‌های مختلف و بزرگ میگرفتم هم از داخل هم از خارج و کلی کار میکردم. سال ۲۰۱۷ دوباره قرار شد که به جشنواره برم اما این بار با یک عنوان دیگه. قرار شد که مدیا پارتنر این جشنواره بشم و تصویرگرهایی که در جشنواره شرکت میکنند رو در پیج معرفی تصویرگرانم معرفی کنم و کارهاشون رو به نمایش بزارم و با خودشون مصاحبه کنم. اون سال کلی کار کرده بودم و شرایط بهتری داشتم و میتونم بگم جزو سالهای خوب زندگی من بود. از پس خرید یورو، پروازها و دیدن چند شهر دیگه در ایتالیا بر میومدم و از این بابت خیلی احساس خوبی داشتم همچنین که برای بار دوم داشتم به اون شهر میرفتم تا با آدمهای جدید آشنا بشم و دوستانم رو دوباره ملاقات کنم. این بار دیگه شهر و آدمهاش رو میشناختم و یاد گرفته بودم در طول روز چطوری خوش بگذرونم و چه کارهایی بکنم. از اینکه این بار سفرم کاری بود هم خیلی خوشم میومد. روزی که رسیدم اونجا دیدم که لوگوی من روی پوسترها، بروشورها و روی پرده‌ی سینما خودنمایی میکنه و من به خودم افتخار میکردم که عضوی از این جشنواره شدم. توی اون شهر خیلی دوست جدید پیدا کردم. دیگه با داورها و کارگردان‌ها و بازیگرها دوست شده بودم و همه راجع به ایران میپرسیدن و بهم میگفتن که سفیر خیلی خوبی از ایران هستم چون نظرشون کاملا نسبت به ایران عوض شده. حتی بهم میگفتن که چه قدر دختر خوشحالی هستم که عجیب‌ترین تعریف بود ازم چون از نظر خودم خیلی هم افسرده بودم ولی درست میگفت اونجا در اون شهر و خارج از شهر خاکستری تهران من خود واقعیم و اون چیزی که دلم میخواست بودم و شاید برای همین خوشحالترین بودم. روز اختتامیه ازم خواستن که برم اون جلو و در مورد کاری که میکنم توضیح بدم! یادمه ماریا بهم کمک کرد که متنش رو بنویسم و از رو بخونم از بس هول شده بودم! اون شب با خودم فکر میکردم که دیگه کاملا دارم شبیه به چیزی میشم که آرزوشو کرده بودم! بدون نیاز به اینکه خارج از ایران زندگی کنم! حتی اونجا من رو به یک جشنواره‌ی دیگه در جزایر قناری دعوت کردن و من تمام مدت داشتم فکر میکردم بعد از این سفر برای سال دیگه پولامو جمع کنم که هم به ایتالیا بیام و هم تا زمان اون جشنواره چند کشور اروپایی رو ببینم و در نهایت به کشور مورد علاقه‌ام اسپانیا برم و از بارسلون برای جزایر قناری بلیت بگیرم و یک جشنواره‌ی دیگه رو در یک کشور دیگه هم تجربه کنم. عالی شد!

تقریبا بهار سال ۲۰۱۸ بود فکر کنم که یورو و دلار سر به فلک کشیدن و من جلوی چشمم میدیم که رفتن به ایتالیا و دیدن کشورهای دیگه رسما دود شد رفت هوا. مجبور شدم به دوستان و کارگردان جشنواره پیغام بدم و حساب و کتاب تفاوت یورو و ریال رو براشون انجام بدم و هرجوری بود بهشون بگم که من برای اومدن به ایتالیا در اون سال پول ندارم. اون سال خیلی چیزهارو از دست دادم. ندیدن دوستانم که با هم کلی خاطره ساخته بودیم یک طرف، از بین رفتن موقعیت‌های جدید کاری و پیدا کردن دوستان جدید در جشنواره هم یک طرف دیگه. اون سال حتی عروسی بهترین دوستام رو در جزیره‌ی سیسیلی از دست دادم (همون ماریا که گفتم بهم کمک کرد که متن معرفی کارم رو بنویسم) و یادمه با دیدن عکسهای عروسی چه قدر حسرت خوردم که این تجربه‌ی قشنگ رو از دست دادم چون ماریا لاتین بود و میدونستم چه قدر رقصیدن و خوشحالی کردن و من هم عاشق فرهنگ لاتین و زبانشون. علاوه بر عروسی سفر به جزایر قناری هم پَر. ولی زندگی من این سر دنیا به این شکل ادامه داشت و همچنان به کار کردن ادامه دادم چون تنها چیزی که حالم رو خوب نگه میداشت نقاشی کشیدن و خلق کردن بود.

تابستون اون سال درست یک ماه قبل از شروع جشنواره یک پیغام در اینستاگرام گرفتم.

.

قسمت دوم این پست رو میتونید از اینجا بخونید.

تا اینجا اگر خوندین و خوشتون امد بهم در اینستاگرام پیغام بدین و نظرتون رو بگین. اگر هم با دوستانتون به اشتراک گذاشتین که چه بهتر!